دلیر سنگستان برای درویش‌خان و باغ سنگی‌اش. .


یادم است که در کودکی به دیدار باغ سنگی آمده بودم. پیکرۀ درختانی که گویی بر اثر تنبیه یک گناه و به کفاره و تاوانِ آن، سنگ‌های درشت را بر شانه می‌کشیدند و برخی از آن‌ها، هیبت‌هایی حیوان‌گونه را در رؤیابافی‌های کودکانۀ من تداعی می‌کردند، تا سال‌های سال در روح و جانم، اثری نامیرا داشت. درویش‌خان با آن عصای موساوار و شمایل اساطیری مثل پهلوانان شاهنامه و رقص خودساخته و زیبایش، ردّی عمیق در خاطرات من و بسیاری از کسانی دارد که در رده‌های سنّی و روزگاران مختلف به این باغ آمده‌اند. درست یادم است که فضای موهوم و خیال‌انگیز باغ، تا چه‌اندازه جهان کودکانه‌ام را تسخیر کرده و حتی به خواب‌هایم راه ‌یافته بود. گیرایی و جاذبه‌ای در آشنایی‌زدایی و تضاد درونی باغ بود که بدون درنگ پس از مواجهه، اتصالات ژرفِ قلبی با مخاطب  برقرار می‌کرد. کابوس حقیقی اما زمانی برایم روی داد که سال‌های بعد باغ را دیدم. آن‌هم درست در روزگاری که دیگر خالق باغ سنگی نبود تا از برخی اشتباه‌های ناخواسته جلوگیری کند؛ باغ در ردیف‌های موازی و منظم احیا شد؛ توریست‌ها و هم‌وطنان بسیاری هنوز از بن‌مایۀ اثر لذت می‌برند؛ اما این باغ، دیگر میراث معنایی او نیست.

باغ و آهن‌دلیِ روزگار

باغ سنگی یک کلّیتِ به‌هم‌پیوسته است. باغ شاید نمادی از به‌بار نشستنِ خشمی تجسدیافته بر پیکره‌ای از تنه‌ها و سنگ‌ها و اشیای دیگر است که با سائقه و رانه‌‌‌ای در ذهن خالق اثر، برای سوگواری در برابر به‌پایان رسیدنِ وضعیتِ مطلوب شکل‌ گرفته ‌است؛ وضعیت مطلوب و شرایط پسندیده و خواستنی که به‌ناگهان زیر و زبر می‌شود. ریشه‌هایی درهم‌تنیده با پاره‌های جگرِ درویش‌خان که به‌آنی بر اثر جبر زمانه و یا یک حادثۀ تلخ، از هم ‌گسیخته‌اند. حوادث روزگار، قلب این مرد پراحساسِ عمیق را که کر و لال هم هست، به ‌خویش دچار می‌کند. درخصوصِ رانه‌های خلق اثر، بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. درویش‌خان با زبان و علائم مخصوص به خودش، با آدم‌های پیرامونش ارتباط می‌گرفت و حالا پس از مرگ او، هرچه بگوییم، قلم‌فرسایی است. آن‌چنان ‌که از ارتباطات غیرکلامی خودش با دیگران برمی‌آید، به گواهی نزدیکان و معاشرانش، دو موضوع در واکاویِ نیت خالق اثر، بیشتر محتمل است: مرگ یک عزیز (مثلاً فرزند جوان‌مرگش) و یا اثر جان‌کاه و غم‌بارِ مباحث مربوط به اصلاحات ارضی بر او که ارباب منطقۀ خود در میاندوآبِ بلورد سیرجان بوده، سنگین آمده است. هرچه بود و هست، این احساسِ تکان‌دهنده و سرشار، روح او را گرفتار و بندیِ خود می‌کند. این اثر، آینه‌ای متبلور از عواطف شخصی و جهان درونی‌ وی محسوب می‌شود. درختانی با شمایلی غریب که نه به‌سان «سیزیف» در یک دور تسلسل باطل و تجدیدپذیر، که در گذرگاه احساسات سرکوب‌شدۀ او، یک‌بار برای همیشه ازخودبیگانه شده‌اند. درختان، گویی بر فرازِ تاریخِ شفاهیِ مملو از عسرت و سختی و نامرادی دیار ما قد کشیده‌اند. تاریخی غم‌انگیز که جز در همین قلمرو از زمان و مکان تجلی نیافته است. هویّت کشاورز و دامدار در روزگاری که باغ سنگستانی متولد می‌شود، کاملاً دچار تغییر و تحول شده بود. چه در دهۀ اول قرن جاریِ شمسی و حکومت پهلوی اول و سیاستِ «تخته‌قاپو» و اسکان اجباری عشایر، و چه در اواسط همین قرن و سیاست اصلاحات ارضی در دهۀ چهل. زندگی این کشاورز روستایی نیز در آن روزگاران، تلاطمات فراوان به خود می‌بیند و هویّت درختان باغی که او همچون یک کلاژ و پرفورمنس ارائه می‌کند، گویی در روند یک الیناسیونِ آمرانه و بالا به پایین، معنای دیگری یافته‌اند. درختان قد کشیده‌اند اما در همان صحنه، زمان از حرکت بازایستاده است و درختان در برابر چشمان مضطربِ خالق اثر و تمامی بینندگان مُشرف ‌به صحنه، سنگ را به‌بار می‌نشینند. تنها شاکلۀ باغ، سنگ نیست؛ چارچوبی از درختانی است که مانند یک ستون فقرات، از تن‌واره‌ای آدم‌گونه یا حیوان‌گونه، شکل ‌گرفته است. یکی از این درختان را دکتر فرهادی در یادداشت خود، گوزنی عصبانی تفسیر می‌کند که گردن را در خشمی ملموس چرخانده است. گویی با ارائۀ این تصویر دیرآشنا و نامأنوس می‌خواهد پیامی سخت‌زای و دردآور را از جهان درونی‌اش صادر کند. او قابلۀ جهان درونی خود است که شاید چندان هم دیریاب و پیچیده به نظر نرسد، اما در عین‌حال در زایمانی سخت جان‌کاه، سخت‌فهمی و پیچیدگی‌های فلسفی و روان‌کاوانۀ خواسته و ناخواستۀ اثرِ خود را به معرض دید مخاطبان می‌گذارد.

مراد اصلی نگارنده آن است که درویش‌خان با بنا کردن این باغ، شاید می‌خواسته پیامی اعتراضی از فعل و انفعالات اجتماعی و حسی‌اش به دیگران بدهد. پیامی درونی‌شده که کارد را به استخوانش رسانده و آتش ‌به‌ جانش انداخته تا کارش را با این شمایل به پایان ببرد. درختان و سنگ‌ها، بارِ امانتِ عواطف او را بر دوش می‌کشند. آنچه جان او را گرفتار کرده و به‌قول خانواده‌اش، باعث غم و اندوه و ناله و فریادهای سرآسیمه‌ و هرازگاهِ‌ او شده بودند، در این اثر، عرصه‌ و مجالی برای تجلی و ارائۀ معنا یافته است. درختان، بستر رویش و زایش ضایعاتی مانند اگزوز، قوطی حلبی و سر پیک‌نیک و حتی سرِ گوسفندان مرده و جمجمۀ برخی چارپایان شده‌اند. محصول جهان شیئی‌شده و تک‌ساحتی‌اش جز این نیست. درختان، سنگ بار می‌آورند. هرسال از این مزرعۀ سنگستانیِ دست‌ساخت، «نیستی» تولید می‌شود. شاید هم محصولِ انتزاعی تلخی از سکون و توقف در هیبتِ پیکره‌های خشکیده و مردۀ درختان، تناسخ یافته است. هرچه هست، در فضای این مزرعۀ سنگستانی، بذری خاکستری بر اذهان مخاطبان پاشیده ‌می‌شود. بذری که  ممکن است روزی، خروجی‌ و دست‌مایۀ شایسته‌اش را در آثار هنرمندان بیابد…


> متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره چهاردهم جنگ هنر مس (پرونده «باغ سنگی») بخوانید.

فرهنگ

پیغام آشنا، نفسِ روح‌پرور است (سعدی)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *