ابداع نیستانی در غزل از مقاله یوسفعلی میرشکاک. .


علی‌رغم این‌که نیستانی هیچ‌گاه چنان‌که باید قدر ندید -زیرا نه یک‌سره در صف پیروان تجدّد بود و نه یک‌باره در صف سنّت‌گرایان؛ و فراموش نکنیم که در آن روزگار این دو صف، سخت با یکدیگر در زدوخورد بودند- شأن او در تاریخ غزل مدرن تثبیت‌شده است (هرچند جایگاه او در شعر نیمایی نیز غیر قابل انکار است و هرکس بخواهد به شعر مدرن فارسی بنگرد خواه‌ناخواه باید در آثار وی درنگ و تأملی بسزا داشته باشد) زیرا هنوز هم به‌ندرت غزل‌سرایی یافت می‌شود که بتواند به این سهولت سخن بگوید:

در همهمۀ کوچۀ شب گم شده بودی

تا من پی دیدار بر ایوان شده بودم!

دیدند همه -همچو حبابی که بر آبی-

از وحشت آن واقعه ویران شده بودم

در جملۀ طولانی عشق و هوس و تو

ای کاش که من نقطۀ پایان شده بودم

و این‌چنین هنرمندانه، زبان غزل و شعر نیمایی را همتافت کند:

به ساحل آن تن افتادۀ به راه که بود؟

تن برادر من؟ خواهر تو؟ آه، که بود؟

به یک دقیقه چو یک باغ –آفتاب در او

به یک دقیقه

–              چو یک باغ، باغ نیلوفر

که بود باغ؟

نه، آن سنگ، آن گیاه که بود؟

تنی برابر ما، ما تمام تنهایان

تنی برابر تنهایی من است و تباه

که می‌شناسمش از دور و دیرگاه

که بود؟

که می‌شناسمش، اما که بود؟ آه، که بود؟

که بود آن تن افتادۀ سیاه

که بود؟

نیستانی اهل جار و جنجال اگر می‌بود، می‌شد از همین ابداع و نوآوری خود در غزل، عرصه‌ای برای تمایز بسازد، اما آرام و فروتن و به‌دور از جلوه‌کردن (و اگر جلوه می‌کرد حق داشت)، کار خود را می‌کرد بی‌آن‌که توقع حق‌شناسی داشته باشد:

چه آفتاب و کجا سایه‌ای؟ که بر سرِ ما

به غیر سنگ ز بامِ سرا نمی‌افتد.

تأمل در نو‌آوری‌های نیستانی در عرصۀ غزل (علاوه بر راه‌گشایی‌هایی که تاکنون داشته است و نتایج آن را در آثار غزل‌سرایان قبل و بعد از انقلاب دیده‌ایم و انکار آن، انکار بدیهیات است) همچنان می‌تواند به توسّع و بسط و گسترش این «فرم مستدیر» مدد برساند و آن را به شعر نیمایی از هر حیث –وزن و لحن و زبان و بیان- نزدیک‌تر کند. چه موافق باشیم چه مخالف، غزل دست از سر شعر فارسی برنمی‌دارد (شاید هم حافظ و سعدی و بیدل و دیگران نمی‌گذارند که غزل کهنه شود) و هرگاه نقطۀ آغاز این توسّع را غزل نیستانی بشناسیم و از هیاهوی مریدانِ غزل‌سرایان نام‌دار معاصر نهراسیم، خواهیم دید که ویژگی‌های غزل نیستانی بیش از آن است که تاکنون گمان می‌برده‌ایم…

> متن کامل این مقاله در شماره پانزدهم «جُنگ هنر مس» ویژه‌نامه «منوچهر نیستانی» منتشر شده است.


 

شعرنوشتار

پیغام آشنا، نفسِ روح‌پرور است (سعدی)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *