با کاروان خاموشی یادی از زنده یاد استاد «حسین بهزادی اندوهجردی». .


۱. نامش حسین بهزادی اندوهجردی  است.

 

۲. دیدار اولینش در سال‌های ۶۲ یا ۶۳ نصیبم شد. چند هفته‌ای بود که متوجه شده بودم مابین استاد فقید ابوالقاسم پورحسینی با مرحوم پدرم مکاتباتی ادیبانه برقرار است. قصیده ای این می‌گفت و دیگری چکامه ای مرتبط در جواب آن؛ نوعی از اخوانیات. زحمت ارسال این مراسلات را، فرهنگیِ نازنین محمدعلی بابایی به‌دوش می کشید. از آن‌جا که سرک‌کشیدن در امور مربوط به دیگران، مخصوصاً احوالات والدین، جزو تخصص‌های ویژۀ حقیر از کودکی به‌شمار می‌رفت، پس تجسس در رفتار و کردار بلاغی والد مکرم نیز نمی‌توانست و نمی‌‌بایست از نظر من دور مانده و مورد مطالعه ای ژرف قرار نگیرد. حتی درون‌مایۀ آن منظومه‌های متواتر، که در اصل برمی گشت به دلخوری بی مورد یا بامورد پدرم از استاد بهزادی، که چرا ایشان فلان مطلب را، در فلان مجله،‌ آن‌هم در فلان زمان چاپ و منتشر کرده است. به‌هرحال، مکتوبات از لحن و حالت نیمه‌قهرآلود منحرف و بالطبع به صلح و رفاقت و حتی به وعدۀ دیداری قریب الوقوع منجر شد. عصرِ چندشنبه بود؟ نمی دانم. اما در را من فتح کردم، و تنها مرحوم بابایی را شناختم، و با آدابی خاص، طبق دستور از قبلِ پدر، ایشان و دو شخصیت همراه را به اتاق مهمان راهنمایی می کردم که پدر نیز به استقبال، خود را به درگاه رساند. از حال و احوال بزرگ‌ترها دانستم که کدام‌یک از آن دو، حضرت بهزادی و کدام‌یک حضرت پورحسینی است. هنوز شخصیت متین و باوقار، کیفیت نشست و برخاست، رنگ پیراهن و بیشتر، نوع لباس پوشیدن بهزادی اش را به یاد دارم و حتی هدیه ای که به‌همراه آورده بود؛ مثنوی طاقدیس ملااحمد نراقی.

از آنچه در آن‌روز گذشت می گذرم، اما فراموشم نمی شود رنجی را که پدر کشید در تحمل فرزند تربیت‌نیافته و بی ادبش؛ و این‌که چرا هنوز شعور خاموشی و سکوت در جمع بزرگان را به من نیاموخته. مثلاً وقتی هدیۀ استاد را در دست گرفته بود و در باب علاقه اش به آن اثر ارجمند، دادِ سخن می‌داد، یک‌باره صدای انکرالاصوات حقیر -که جوان بود و جویای نام- جهان را بر سرش آوار کرد،‌ وقتی گفتم: «ها بابا ما خودمان این کتاب را داریم؛ با جلد قرمزش!»؛ «منزل شما را می خوانند،‌ انگار چای آماده است!»؛ این خطاب محترمانۀ پدر بود، با چشمان برافروخته اش به سمت من، که بی تردید غیض و تهدید و قهر مستتر و نهفته در آن را خوب می شناختم.

بی گمان تا قبل از روبه‌رو شدن با آن استاد فرزانه، سبک همان بود و شیوه همان. اما در بهزادی چه بود که جز مسحور شدن و غرق را برنمی تابید؛ این از هیبت و جذبه اش بود یا نگاه نافذ و روح‌پرورش؟ یا شیوایی و ادب و بیان بلیغش؟ نمی‌دانم. در سلوک و سکوتش چیزی بود که انگار همان لحظه از دلِ الفاظی حماسی بیرونش کشیده اند؛ از متنِ گفت وگوی رستم و اسفندیار. به والایی و کمال نسب می برد، سخت‌گیر و قاطع و بی تخفیف.

 

چند سال بعد…

۳. چونک نکو ننگری جهان چون شد… این صدای رسا و شیوای استاد بهزادی اندوهجردی است که هنوز در گوشم می پیچد. سال ۶۶-۶۷ دانشگاه آزاد کرمان، دو واحد ناصرخسرو قبادیانی. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم دیدار آن مرد که مرا به‌وجد می آورد، حاصل شد؛ اما این‌بار نه در ساحت میزبان و میهمان، که در کلاس درس و در کسوت استاد و دانشجو. اما چه دانشجویی؟! کسی که از همان دوران دانش‌آموزی نیز یا در پشت درِ کلاس ایستاده بود و یا بیرون پریدنِ همواره از صف و اختراع و کشف چندین تقلب بکر را در کارنامۀ تحصیلی، برای خویش نوعی عادت‌شکنی افتخارآمیز قلمداد کرده و اکنون می خواست همان بازیگوشی دیروزی و همان خوش‌باشیِ کوچه و خانه را بر صندلی ادب و اندیشه و فرهنگ بنشاند. بی گمان تا قبل از روبه‌رو شدن با آن استاد فرزانه، سبک همان بود و شیوه همان. اما در بهزادی چه بود که جز مسحور شدن و غرق را برنمی تابید؛ این از هیبت و جذبه اش بود یا نگاه نافذ و روح‌پرورش؟ یا شیوایی و ادب و بیان بلیغش؟ نمی‌دانم. در سلوک و سکوتش چیزی بود که انگار همان لحظه از دلِ الفاظی حماسی بیرونش کشیده اند؛ از متنِ گفت وگوی رستم و اسفندیار. به والایی و کمال نسب می برد، سخت‌گیر و قاطع و بی تخفیف. همان اول حد و مرز را روشن کرد، اولین جلسه؛ شرح و بررسی سی قصیدۀ ناصرخسرو. فرمود: از بیست سوالی که در امتحان پایان ترم خواهید داشت یکی همین است؛ از هر قصیده ده بیت را باید حفظ کنید. یعنی سیصد بیت را می‌بایست بنویسیم؛ این فقط یک سوالش بود. همین شد که امتحان آ‌ن‌روز از ساعت ۸ تا ۱۲ طول کشید. آنچه می گفت می‌خواست و خود این‌گونه بود؛ تاریخ ادبیاتِ متحرک. واحد بعدی ما عروض و قافیه بود و بعد از آن؛ چهارمقاله. در آن‌جا از ادبیات جهان و شعر امروز نیز به نسبت سخن می‌گفت. اول‌بار نام هوشنگ ایرانی را از او شنیدیم و عجبا که به تایید. بعدها دانستم از میان شاعران امروز بیشتر دل در گرو اخوان و نیما دارد و لحن حماسی و سبک خراسانی به وجدش می آورد. حتی با ادبیات جهان نیز آشنا بود و گاهِ تحلیل، اشاراتی به رمان هم داشت. تعبیر زیبای او را از کتاب برادران کارامازوف فراموش نمی کنم؛ آن‌جا که مفتش اعظم دیالوگی معنی دار با مسیح دارد و از او می‌خواهد که این جهان را ترک کند و او را مجاب می کند که این‌جا بدون وجود تو زندگی ما آدمیان راحت‌تر است و امنیت و آسایش ما در همین روابط معمول و عادت شده است، برگرد! ما تصویر تو را ارجمند می داریم، با بودنت این صورت را تخریب مکن، به همان‌جا که بوده ای برگرد…

 

۴. آخرین واحد ما با استاد؛ فرخی سیستانی.

با کاروان حله برفتم ز سیستان  /  با حله‌ای تنیده ز دل، بافته ز جان…

فرخی را گفت؟! نه، سرود. کاروان حله را خواند؟! نه، نشان داد. تمام ماجرا را به پردۀ جان کشید. قصیدۀ داغگاه را نیز؛

چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار  /  پرنیان هفت‌رنگ اندر سر آرد کوهسار…

و… با چنان قدرت و ظرافتی نقش می فرمود که راهی جز استدراک مفهومِ «آن» بر تو باقی نمی گذاشت، هرچه راه جز قرار گرفتن در لحظۀ سرایش به انسداد می رسید، جاذبه بود و دیدار و حک بر لوح جان. در حیاتی غرق می شدی که حس و تجربه ای عاطفی در مقطعی از تاریخ آن را ساخته بود، که هم دور از تو بود و هم در تو. من بودم و وسعتی از تحیّر؛ غرق در رویا و آرامشی که از هرچه زمان و مکان دورم می کرد…

> متن کامل این یادداشت در شماره سوم «جنگ هنر مس» منتشر شده است.

> استاد «حسین بهزادی اندوهجردی»، در تابستان ۱۳۹۵ درگذشت.

(طرح: محمدصالح رزم‌حسینی)


 

فرهنگ

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد.