اولینبار استاد محمدعلی آزادیخواه را اواخر دهۀ شصت دیدم در سیرجان؛ به قول خودش، «قلب مهربان، در یک چشمبههمزدن، قلّۀ دوستی را فتح کرد». آخرین دیدارمان هم، سهچهار سال پیش در سیرجان رقم خورد؛ بهاندازۀ دلش پیر بود و محمدعلیاش درد میکرد. او را که میدیدم، بهعینه میدیدم که رنج، تا چه حد میتواند شخصیت انسان را عمیق و دوستداشتنی کند. نه اینکه بخواهم برای رنج، امتیاز ویژه قائل شوم و آن را ضروریِ کار هنر و ادبیات بدانم. نه. ولی کسی که بتواند با رنجش صمیمی و ندار شود و از آن، دستمایهای برای نگاه عمیق انسانی به زندگی بسازد، یک هنرمند واقعی است؛ آنهم هنرمندی از نوع آزادیخواه؛ کسی که «قفسِ بیدر» را همنوع خودش میدید.
یادم هست که از سفر تاجیکستان با چه شوقی سخن میگفت. فرهنگ ایرانی را با چشم باز دوست داشت و معتقد بود که ملّت بیتاریخ، نعش برهنهای است که امواج او را به ساحل آورده است. سفر تاجیکستان برایش، سفر به اعماق و ریشهها بود. برای او که چند دهه جغرافیا درس داده بود؛ بیشتر سفر در تاریخ بود تا جغرافیا. سفر دریا بود با پای موج. پلّهپلّه میرفت تا به خودش برسد. میگفت: «میخندم به ریش آیندهای که در گذشته زندگی میکند». بنابراین، تاریخ برای او، عکس یادگاری گرفتن با افتخاراتِ ازدسترفته نبود؛ هویتی بود که باید بهدستش آورد. وقتی میگفت: «راهگمکرده را به درخودگمشده ترجیح میدهم»، مفهومش این بود که همانقدر که پیدا کردنِ خود اهمیّت دارد، مهم است که در خودمان هم گم نشویم. هم از اینرو میگفت: «عشق به بالندگی، ریشه را تا اعماق زمین فرو میبرد».
محمدعلی، سیما و سیرتش هردو معلّمی بود. بعضیها ذاتاً معلّم بهدنیا میآیند. میگفت: «در درس جغرافیا به بچهها یاد میدهم که کریستفکلمبِ ژرفکاوِ کُرۀ کلّهشان باشند». یعنی هم کشف را دوست داشت و هم ژرفکاوی را. بیداری را دوست داشت و چشم باز کردن به بیداری را. میگفت: «معلّم مهربان، مثل آب از بیگُلی میپژمرد». باغبانی کردن را دوست داشت: «دانه، چکیدۀ بهار است». رشد دانهها و درختها را دوست داشت. برداشتن خار از گلوی گلها را دوست داشت. آبیاری کردنِ گلدانها را دوست داشت؛ چرا که «روزنۀ امید گُلها، سوراخهای آبپاشاند». شادی را دوست داشت که در بهاران، از برگی به برگی میگسترد. گُلها خانوادۀ او بودند و «در بهار با گلها عکس خانوادگی» میگرفت. از نظر او، کسی که نمیآموخت، کشاورزی بود که نمیکارد و لاجرم، صفر درو میکند و «صفر، تهیدستترین عدد عالم است». میگفت: «گفتن، تخمافشاندن است و شنیدن، درو کردن»؛ و میراثِ معلّمی او، چیزی جز کاشتن بذرِ عشق و آزادیخواهی نبود.
* تیتر متن، از کتاب «خوشمزهترین میوۀ درخت»، محمدعلی آزادیخواه، نشر آموت، ۱۳۹۰، صفحۀ ۱۳۴. همۀ «نقلقولها»، از این کتاب است.





